عبد الحسين نوايى

158

نادرشاه و بازماندگانش ( همراه با نامه هاى سلطنتى و اسناد رسمى و ادارى ) ( فارسى )

چشم را بركندند . ايشان را با زنجيرى گران از گردن به هم بستند . فرداى آن روز بامدادان به فرمان پادشاه آتشى بسيار بزرگ روشن كردند و آن هشت تن را همان گونه كه با زنجير به هم متصل بودند ، در ميان آتش انداختند . همهء مردم حتى جلادان نيز از نگريستن بدان عقوبت وحشيانه به هراس افتاده بودند . اين نخستين بار بود كه فرمان مجازاتى چنين داده شده بود ولى با آن همه تفحصها و جستجوها عامل دزدى كشف نشد . » نادر از خاندان بسيار فقيرى بود ، وقتى هم كه به سلطنت رسيد ، هنوز تلخى فقر و بدبختى روزگاران گذشته را از ياد نبرده بود . او كه خود و خانوادهء خويش را در برابر مردم و بزرگان زمان كودكى خويش فقير و حقير و سرافكنده و بدبخت و بينوا ديده بود ، ديگر تنها راضى نبود كه خود را زورمند و توانگر و خوشبخت و سرافراز ببيند ، بلكه دوست داشت كه همهء مردم را عموما و بزرگان زمان خود را خصوصا فقير و حقير و سرافكنده و بدبخت و بينوا و در زير پاى خود عاجز و مسكين و مخذول و منكوب ببيند . چه خوب فهميده و چه خوب گفته است ، شيخ محمد على حزين دربارهء نادر و روزگار وى به دست خلق عالم كاسهء دريوزه مىبينم * گدا چون پادشه گردد ، گدا سازد جهانى را اين شيخ محمد على كه از مردم لاهيجان بود و شعر مىگفت و در شعر « حزين » تخلص مىكرده و لذا در تاريخ و ادب ايران بيشتر به حزين لاهيجى شهرت يافته ، مردى بود دانشمند و شاعر ، با احساسى شديد و پختگى و دانش و هوش تام و تمام . وى از به دو روزگار ، در آن روزهاى سخت محاصرهء اصفهان و بعد در استيلاى افغانها و سپس در سالهاى پر اضطراب و آشوب سلطنت طهماسب ثانى در ايران بوده و از آن پس ، در سال 1146 به هند گريخته و در موقعى كه نادر به هند حمله كرده وى در هند بوده است . پس هر چه در اين باره نوشته يا از ديده‌هاى خود اوست يا از